در مورد خیلی چیزها در دلم مانده بنویسم
در مورد خیلی لحظه های کوچک و بزرگی که زندگی برام کنار گذاشته بود
آخرین و احساساتی ترینش کیک و آبمیوه مریض اتباعمان بود
ما در تهران افغان زیاد داریم
مریض افغان هم زیاد داریم
مهربانند
اصلا انگار آدم هر چه بیشتر سختی میکشد جانش اصلا دلش به چیزی جز مهر نمیرود
داشتم فکر میکردم ما ادمها چیزی جز مهر جانمان نداریم
حالا یکی مهر جانش میشود یک کیک و آبمیوه که ذوق را درشمات گرسنه و هسته وسط شیفت من میاورد یکی دیگر بزرگتر یا کوچکتر
اصلا یک لبخند
یک حواس جمعی
یک چیزخیلی خیلی ساده
خیلی ساده تر از هر چیزی که فکرش را بکنی
دخترک افغان از جنس من بود
مراقبت هایش را که میدیدم دلم بیشتر پر میکشید به خانه مان
مادرم این ماه هم نمیتواند به من سر بزند
من دلم بغلش را میخواهد
میخواهم بگویم عاشق شده ام
بگویم مهر جانم را بند دلم را گره زدم به دل پسرکی شبیه خودم
میخواهم بگویم جانم میرود برای ذوق هایش خنده هایش ته ریشش محبتش نگاهش
میخواهم بگویمچند باری چشم دوختم به چشمهایش و بغضم گرفت
من راجع به هیچ کدذم از سختی ها برایش نگفتم
نوشتم اما برای خودم گفتم اما برای خودم
اصلا ماه ها و ماه ها و سالها بود که من تنهای تنها از پس تمام سختی ها برآمدم
حالا اما دلتنگم
رقیق شده قلبم
جانم
نگاهم
- ۲ نظر
- ۱۸ خرداد ۰۲ ، ۱۲:۴۲