ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.

بایگانی

جبر اجبار جبر اجبار جبر اجبار

چهارشنبه, ۶ دی ۱۴۰۲، ۰۳:۱۹ ب.ظ

اگر مجبور له مهاجرت ازین خراب شده نبودم قطعا میرفتم و طراحی و دوخت لباس های رترو رو ادامه میدادم :) و قطعا چون موجود به شدت وسواس و سخت گیری با ذهن ایده الیست و مریضم قطعا موفق میشدم 

وای لباس عروسم اگر اون چیزی که تو ذهنمه بشه خیلی خوب میشه 

براش ذوق دارم 

خیلی 

برای جزئی ترین اتفاقات اون روز حتی ذوق دارم :) 

💕

  • ۰۲/۱۰/۰۶

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">