امنیت شغلی ۱۰/۱۰
کلا اینجوری پیش میرفت که من عاشق اورژانس بودم چرا ؟
چون عاشق هیجانم چون عاشق غیرقابل پیشبینی بودنم
خلاصه امروز رفتم شیفت دیدم پنج تا سوساید آوردن همون خودکشی
همه ام با دارو بودن
حس عجیبیه
مثلا چشمای پسر بچه یکیشون اونقدر ناز بود که دلم میخواست ساعتها نگاش کنم
یکیشون اینتوبه شد
بعد یهو گفتن شیفت صب یکی بنزین اورده ریخته تو بخش و میخواسته همه رو آتیش بزنه
بعد یکی خاطره تعریف کرد که یه روز یکی با اسید اومده داخل بخش
همینطور داشت سمی و سمی تر میشد و من داشتم با حقایق جدید بعد اون حقیقت پرواز صندلی و سطل آشغال و کتکو کتک کاری و چاقو خوردن و مشت و لگد خوردن که داشتم کنار میومدم روبرو شدم
هیچی دیگه
همه چی اینجور پیش رفت که الان هنوزم دلم اورژانس میخواد :)
صبح دکتر بخش گیر داده بود اینترن داخلی ای بیا گفتم نه
نگام کرد من داشتم اذیت میشدم
اومد گفت شبیه یه آشنا از گذشتمی
شبیه معشوقه جوونیامی
من نمیدونستم چی باید بگم
فقط ساکت تو چشماش نگاه کردم
بعد همراه مریض ازم یه سوال پرسید من بی حوصله گفتم من دانشجوام گفت پس بخاطر همینه که خوشگلی.
نمیدونم خوشگل هستم یا نه
اما اون یه لیوان آبی که با کلی بدبختی پیداش کردم بردم برا اون مریض تالاسمی ماژور که زنده موندنش شبیه معجزه بود و باهام شوخی میکرد و گفت دستم سبکه خیلی چسبید
و خب الان حالم بهتره با اینکه جسمی عملا تهی از جان ترین حالت ممکنمم
- ۰۱/۰۲/۰۴