ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.
و تو
از
هر آنچه
تاکنون
دیده بودم
زیباتری

بایگانی

آخرین شب

دوشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۸:۲۸ ق.ظ

دیشب آخر شب تصادف کردیم 

اصلا دلم نمیخواست شب آخر بودنم اینجوری بشه 

دلم اندازه همه آسمون شب گرفته بود که دارم میرمو اونجوری شد 

همش حس میکردم بخاطر منه 

حس میکردم تخصیر من بود 

شاید ریشش برمیگرده به اینکه هر اتفاقی میفته بابا میندازه گردن من 

حتی اگه من هیچ نقشی تو تصمیم گیریشم نداشته باشم 

اما خب آخر شب که دیگه همه چی جم شد بهم گفت انقدر سخت نگیرم

من هیچ جای زندگیم رو یه سری چیزا نتونستم سخت نگیرم 

  • ۰۱/۰۱/۱۵
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.