ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.

بایگانی

شیب منفی...

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

دلم برای خودم تنگ شده

برای اینکه بنشینم با حوصله موهایم راببافم

به حرف های دلم گوش دهم

برای خودم قصه تعریف کنم تا خوابم ببرد


دلم برای کمی من تنگ شده

هربار که در آینه در چشم هایش نگاه میکنم غریبه تر شده و از من دورتر


من فقط کمی دلتنگم


اتفاقی لابلای موهای بلند دختر آینه اتاقم موی بلند سپید پیدا کردم

آستانه شروع بیست سالگیش کمی برای سپیدشدن موهایش زود است



* محکوم به چندماه انفرادی

*گذشت نوزده سال از وجود  یک تنهایی

*تلنگر را کجای دنیا پیدا میکنند...

*شیب روند غریبه شدن با خودم دارد به بینهایت میل میکند

*کجای قصه توراگم کردم؟


*من...


  • ۹۶/۰۱/۲۷

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">