ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.

بایگانی

محبت

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۲ ب.ظ

اگراو سرمابخورد دخترقصه باهمه بی تجربگی اش سوپ درست میکند روی پیشانی اش حوله تر میگذارد

داروهایش را بموقع میدهد شربتش راخودش به اومیدهد

راستش را میدانی آدم وقتی سرما میخوردبیشتر از همه اینها محبت لازم میشود

آنجاست که هرنگاه نگران  هردست نوازش  هرنفس و  هرلحظه بیدارماندن میتواند معجزه باشد

میتواند تبش راپایین بیاورد

میتواند دردش را آرام کند

اصلا همه ی عشق قلبش را برای خوب شدنش بدهد



+دختر قصه عاشق نوشتنه و  تو   تنها دلیلش واس ادامه ای...








  • ۹۵/۱۱/۲۵

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">