ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.

بایگانی

کپی

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۲ ب.ظ

یه دوست گرامی اومده کل وبمو کپی کرده...   :|   

من الان نمیدونم نوشته های زندگیه منو کجامیبری تو!؟

اصن چرا سعی نمیکنی خودت بنویسی

بخدا نوشتن اصن سخت نیست

تازه آرامش بخش تره

اینجا خوندنیه بردنی نیست دوست عزیز!

شما میری مهمونی وسایل خونه طرفو باخودت میبری خونتون؟

دوس داری یکی چیزایی که دوس داری باخودش ببره؟

شگفتا  :|

بیا اینم کپی کن خیال هممون راحت بشه!

والا

:\



  • ۹۵/۱۱/۲۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">