ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ابهام

آدما به اندازه حرف هایی که نمیزنن از هم دور میشن ...

بیا بریم همونجا که میترسیم .

هم آغوشی شان یک نبرد بود .

غریبانه زیست مان در پیله اندوه

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

ما روزهایی رو زندگی کردیم که قابل زیستن نبود

اما من در همان روز های سخت هم تو را دوست داشتم ...

آنچه ما زندگی می انگاشتیم ، اینجا مرگ بود .

دنیایی کوچک ، رویایی بزرگ

پس زخم هامان چه ؟

رها گشته در تنهایی خویش

و ما ، ساکنان گوشه غمگین عالم ..

سالها پیش جسمِ نیمه جونم میونِ دریا غرق شد،
دیگه هیچی یادم نیست.
و تو
از
هر آنچه
تاکنون
دیده بودم
زیباتری

بایگانی

۱ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

من بیان رو وقتی دبیرستانی بودم پیدا کردم 

خیلی اتفاقی 

از کامنت های یه سری بچه کنکوری توی سایت قلم چی 

اسم وبلاگ یکیشون نارنجی سیر بود 

ازونجا با وبلاگ اون دختره که سرطان داشت و اسمشو نمیدونستم و شنبه عمل داشتو دیگه پیداش نکردم 

با وبلاگ پریسا که قالبشو تازه عرفان زده بود 

با عرفان که سال ۹۵ خودش رو کشت و دیگه نیومد 

با وبلاگ غزل که الان ایتالیاست 

با وبلاگ گلبرگ که الان امریکاست و تو اصفهان و تهران دیدمش 

با وبلاگ صدها آدمی که باهاشون لحظه های این ده سال زندگیمو نوشتم و دوست بودیم با اینکه شاید ندیدمشون و بعضیاشونم دیدمو آشتی بودیمو قهر بودیمو خلاصه که واقعی بودیم آشنا شدم 

حالا که میگن از فلان روش برو کپی کن و با فلان روش بایگانی کن مات و مبهوت به هزار هزار نوشته و هزار هزار روز گذشته تو اینجا نگاه میکنم و با خودم میگم فایل این همه کلمه در هم برهم از زندگی من تو گوشه گوشی یا لپ تاپم به چه دردم میخوره 

نشستم به کانسپت نوشتن فکر میکنم و میبینم تهش این بود که ما چه شاد بودیم چه غمگین کنار هم بودنمون و دوستی هامون و خوندن همدیگه بود که به اینجا معنا میداد 

اگه نه چه فرقی میکرد که مثلا من میومدم میخوندم که فلان ماه از فلان سال رو من چطوری گذروندم

مهم این بود من کنار جماعتی بودم که با من شاد بودن با من غمگین بودن با من هم حس بودن و باقی مونده 

باقی مونده ضربه های کموبیشی از روزگار از سرنوشت مشترک و لابد ته مونده و بقایی از انسانیت گمشده تو این روزای بدبختی عمیق این مملکت که اسمش وطن بود برامون 

حالا من یه میکس چرخ شده از کلمه های مغزمو میخوام هی اسکرول کنم که به چی برسم 

هعی بیان بی معرف تو که ول بودی یه کوشه ای رها شده 

سالهای سال 

چمیدونم لابد مث همه این اتفاقایی که افتاد یکی ام یهو از کنار تو رد شده و گفته اع این که هنوز زندست بیاید به بدترین شکل ممکن کنفیکونش کنیم 

ماام که یه جماعت گیر کرده تو طوفان و مونده تو کشتی نصف نیمه شکستمون بدون حق انتخابیم 

روزگار همینه 

تلخه گسه گوهه گوه 

حالا اگه تا اینجای حرفای منو خوندید ینی دیگه خیلی نوشته هامو دوس داشتید 

بگید یه نامی نشونی چیزی از خودم بهتون بدم لابد دوستمید خبر ندارم خودم 

  • ۲ نظر
  • ۰۷ اسفند ۰۴ ، ۰۸:۳۹